نقطه مجهول

خرید بک لینک

خیره مانده بود به کوچکترین ستارهی توی کهکشان. انگشتهایش را توی مشت میرقصاند، و این صدای رقص کوچک توی دستهایش بود، که مثل نسیمی نرم، لابلای تارهای مژههایش میپیچید. میان برگ پیچک روی گونههایش میوزید.

نقطه مجهول...

ما را در سایت نقطه مجهول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: سه شنبه 26 دی 1396 ساعت: 23:04

شعر میخوانم و توی سرم انگار لشکری مهیای جنگ بر طبلهایشان میکوبند. شعر میخوانم و توی دلم انگار پای تمام هفت، هشت میلیارد آدم روی این کره خاکیست، که بر زمین کوبیده میشود. و این نگاه من است که انگار به چشمهای شاعرانهی این کلمات، دوخته شده است. به چشمهای شاعرانهی این کلمات جاری.. در زندگی من..

نقطه مجهول...

ما را در سایت نقطه مجهول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 30 تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 20:04

چشم که باز میکند، چشمهها و رودها و دریاها و اقیانوسهای جهان توی فضای کوچک اتاق جاری میشوند. کلماتم حالا بعد از هربار سیلی که جان رفقایشان را میگرفت، باله و آبشش پیدا کردهاند. دوزیست شدهاند. آمادهی باز شدن هربارهی چشمی هستند که آسمان بالای سرمان را هم توی خودش غرق میکند. و حالا این منم که میترسم.. از روزی که این کلمات کاملا آبزی شوند. وابسته به طوفان و موج.. روزی که آسودگی عدمشان باشد..

نقطه مجهول...

ما را در سایت نقطه مجهول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 6:58

ایستادهام وسط صحنه یک سالن تئاتر بزرگ و مجلل که خالی از هرگونه تماشاچیست. با لباسی قدیمی به سبک لباسهای عصر ویکتوریا. ایستادهام وسط این صحنه و مجبورم برای صندلیهای خالی برقصم و اجرا کنم. رقصی نرم و آرام و شکوهمند اما پر از حزن و اندوه. شروع میکنم. آرام و پیوسته. و آنقدر ادامه میدهم، تا هندزفری را از گوشم دربیاورند، و خودم را دوباره توی چهاردیواری اتاقم، روی تختخوابم پیدا کنم.

نقطه مجهول...

ما را در سایت نقطه مجهول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 18:55

و حضورت آنقدر بلند است، که میپیچد دور گلویم..

نقطه مجهول...

ما را در سایت نقطه مجهول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 18:55

سر صبحی دارم به آهنگی گوش میدهم که تجلی تمام قدش تویی. نیمرخ قشنگ صورت توست وقتی خستگی توی چهرهات موج میزند. و گریهام گرفته. بدجوری گریهام گرفته. کی فکرش را میکرد خندههای طوفانیات اینچنین گرد و خاکی توی چشمهای من به پا کنند، که اشکهایش بعد از ماهها راهشان را پیدا کنند و بریزند. بیا.. بیا مشتهایم را باز کن و خندههایت را بردار. بازی با دوتا مشت پوچ راحتتر است.

نقطه مجهول...

ما را در سایت نقطه مجهول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 18:55

و روی سرش آتشی روشن بود که روی شانههایش میریخت. و دور این آتشفشان سرخ، رقص بومی قبیلهای جریان داشت. قبیلهای اصیل از صدای قرنها رنج کهن. قبیلهای شریف از صدای هزارهها خون و سکوت..

+ عنوان: رضا براهنی

جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۶ | 16:35 | هیرو بهرامی |

نقطه مجهول...

ما را در سایت نقطه مجهول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 18:55

قواعد همیشه هم چیزهای خوبی نیستند. خصوصا وقتی درست توی روزهایی که به دفاع جانانه از آنها برخاستهای، ناگهان به خودت میآیی و میبینی پا گذاشتهای صاف روی یکی از مهمترینهایشان. درست مثل همین روزها و ساعتهای من. که برخلاف قاعدهی همیشگی زندگیام پا گذاشتهام توی دنیای مردهها. توی دنیای آبهای ریخته و حرفهای گفته شده و آوازهای خوانده شده. توی دنیای چیزها و آدمهایی که دیگر به هیچ زمانی تعلق ندارند. و تنها گوشهای از یاد ماهایی را اشغال کردهاند که آنها را میشناختیم. توی دنیای صداهایی که خاموش شدهاند و خندههایی که دیگر هیچوقت به رقص درنمیآیند و اشکهایی که دیگر هیچوقت سرنمیخورند. مگر در یادهای ما! پا گذاشتهام توی چنین دنیایی و کند و کاو میکنم. توی این انباری بزرگ غبارآلود، چنان گرد و خاکی به راه انداختهام که دیگر چشمم جایی را نمیبیند. که دیگر خودم را هم نمیبینم. به خودم که میآیم، میبینم نیستم. جایی گوشه انبار، توی دنیای مردهها گم شدهام. و به قواعدی فکر میکنم که ساخته بودم تا پا رویشان نگذارم. و آنقدر پا رویشان نگذاشتم که با جهان پشت سرشان بیگانهی بیگانه ماندم. و حالا برگشت از سفرم به دنیای مردهها اینقدر سخت و طولانی شدهاست. و حالا گم شدهام. پشت سر قاعدههای زندگیام.. گوشهای از این انباری بزرگ.. اینقدر غبارآلود و سرفهآور.. نقطه مجهول...

ما را در سایت نقطه مجهول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 30 تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 18:55

ایستادهای توی سیاهی مردمکهایم. آنجا صدای شیههی هیچ اسبی نمیآید..

نقطه مجهول...

ما را در سایت نقطه مجهول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 69 تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 18:55

زبان شگفتانگیزترین چیز دنیاست. همیشه به آدمهایی که زیر و بم کلمات لااقل یک زبان را خیلی خوب بلدند، غبطه خوردهام. به آنها که میدانند چطور میشود بدون واسطه کلمات را به کار گرفت و با آنها چیز خلق کرد. چراکه مخلوقات زبان، سحرانگیزترین و چه بسا حیاتیترین اجزای زندگی بشریاند. با زبان میشود رأس ساعت ٢٣ ماه را خاموش کرد و خورشید را به جای آن نشاند. میشود زمان را شکست و مکان را توی چنگ کشید. با زبان میشود توی دو ثانیه، یک کشور بزرگ به وسعت روسیه ساخت و قاره جدیدی برایش دست و پا کرد. میشود ستارهها را دانه دانه توی نمکدان جمع کرد و پاشید روی تن پاییز. روی کاسه گل قرمزی پر از انار. با زبان میشود تعریفها را تغییر داد. میشود نور را عدم حساب کرد، نه تاریکی را. میشود موجودی خلق کرد، از جنس کلمات، با پاهای خیلی خیلی بلند. آنقدر بلند که بتواند از چند کهکشان آنورتر بیاید و حجم مهربانش را توی چشمهای آدمها آب کند. با دستهای بزرگ سخاوتمند. آنقدر سخاوتمند که تا بازشان کرد، جهانمان را کلمات با خودشان ببرند. توی خودشان حل کنند. با زبان میشود زبان را شکست داد. و کلمات را در هم کوبید. با زبان میشود با دستهای مرگ، آنچنان به زندگی افتاد، که تمام زندهها پشت سر کلمات جا بمانند. با زبان میشود هرچیزی را هست کرد. میشود هرچیزی را نیست کرد.و این شگفتی و عظمت زبان است. و سحر مخلوقاتش. نقطه مجهول...

ما را در سایت نقطه مجهول دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 18:55

صفحه بندی